اینان که حرف بیعت با یار می‌زنند؛ آخر میان کوچه مرا دار می‌زنند

خبرگزاری مهر – گروه فرهنگ:شب اول ماه محرم الحرام، به نام سفیر امام حسین(ع)، حضرت مسلم بن عقیل(ع) و شهادت مظلومانه ایشان است؛ مناسبتی که شاعران آئینی هم درباره آن، اشعار جانسوز متعددی دارند.

یکی از این شاعران که در شعر خود از زبان حضرت مسلم بن عقیل (ع) روایت می کند؛ اعظم سعادتمند نام دارد:

با اینکه روزی داشتی کاشانه در این شهر
اینجا نیا؛ دیگر نداری خانه در این شهر

یادم می ‌آید تا کجاها کیسه ‌ای نان را
می ‌بُرد آن شبها علی بر شانه در این شهر

وقتی تمام مردمانش عاقل ‌اند ای عشق!
پیدا نخواهی کرد یک دیوانه در این شهر

او در ادامه این شعر، زنی به نام «طوعه» را – که در شب بی پناهی حضرت مسلم (ع) در کوفه، به ایشان پناه داد -  مردانه ترین قامت آن شبِ «کوفه ی بدعهد» می‌خوانَد و می‌آوَرَد:

آواره، گشتم کوچه ‌ها را یک به یک اما نیست

جز "طوعه" هرگز قامتی مردانه در این شهر

هرکس که روزی نامه ی یاری، برایت داد

شد نیزه‌ دار لشکر بیگانه در این شهر

دورت بگردم! بادهای شام آوردند

انگار با خود قحطی پروانه در این شهر

این نامه از مسلم به دستت می‌رسد اما

کُشتند او را ناجوانمردانه در این شهر

شعر دیگر این مناسبت را مهدی نظری اینچنین و باز هم از زبان حضرت مسلم (ع) سروده است:

     اینان که حرف بیعت با یار می زنند
      آخر میان کوچه مرا دار می زنند
       
      اینجا میا که مردم مهمان نوازشان
      طفل تو را به لحظه دیدار می زنند
       
      این کوفه مردمش ز مدینه شقی ترند
      یعنی کسی که باشد عزادار را می زنند
       
      دیدم برای آمدنت روی اُشتران
      چندین هزار نیزه فقط بار می زنند
       
      فتوای خون نسل علی شد حلال را
      هر شب به روی مأذنه‌ها جار می‌زنند

      سر بسته گویمت که پریشان زینبم
      حرف از اسیر کوچه و بازار می زنند
       
      می‌ترسم از دمی که یتیمان تو، حسین
      پایین پای نیزه ی تو زار می‌زنند 
       
      این کوفه آخرش به تو نیرنگ می زند
      حتی به رأس اصغر تو سنگ می زنند

و این ابیات نیز، بخشی از شعر وحید مصلحی است در رثای آن شجاع مرد عرصه جهاد و شهادت:

      کوچه گردِ غریب می داند
      بی کسی در غروب یعنی چه 
      عابرِ شهرِ کوفه می فهمد
      بارشِ سنگ و چوب یعنی چه
      صف به صف نیتِ جماعت را
      بر نمازِ امام می بستند
      همه رفتند و بعد از آن هم
      در به رویش تمام می بستند
      ساعتی بعد مردمِ  کوفه
      روی دارالعماره اش دیدند
      همه معنای بی کسی را از
      لب و ابرویِ پاره فهمیدند
      داد می زد؛ حسین آقا جان
      راهِ خود کج نما کنون برگرد
      تا نبیند به کربلا زینب 
      پیکرت را به خاک و خون برگرد
      دست من بشکند ولی دستت
      بهرِ انگشتری بریده مباد
      سرِ من از قفا جدا بشود
      حنجرت از قفا دریده مباد
      کاش می شد به جای طفلانت
      کودکانم بریده سر گردند
      جان زهرا میاور آنها را
      دختران را بگو که برگردند
      یاسهای قشنگِ باغت را
      رنگِ پاییز می کنند اینجا
      نعل نو می زنند بر اسبان 
      تیغِ خود تیز می کنند اینجا
      کوفه مشغول اسلحه سازی ست
      فکر مردم تمامشان جنگ است
      از سر دار کوفه می بینم
      بر سر بام خانه ها سنگ است
        تشنه ات می کُشند بر لب آب
      گو به سقّا که مَشک بر دارد
      طفلکی پا برهنه مگذاری
      خار صحرایشان خطر دارد
      رسم دلدادگی به معشوق است
      عاشقان رنگ یار می گیرند
      در همان لحظه های آخر هم
      نام او روی دار می گیرند

اینک شعری از علی ناظمی را به تماشا می نشینیم؛ شعری که به سلام عاشقانه و آخر حضرت مسلم (ع) به امام حسین (ع)، از بام مرکز فرماندهی کوفه و پیش از شهادتش اشاره می کند:

      شبی که دیده خود پُر ستاره می کردم
      برای غربت دل فکر چاره می کردم
      
      به دانه های چو تسبیح اشک در دستم
      برای آمدنت استخاره می‌کردم
       
      نماز عاشقی من شکسته شد اما
      سلام بر تو ز دار الإماره می کردم
       
      من از محله ی آهنگران بی احساس
      گذر نمودم و دل پر شراره می کردم
       
      یکی سفارش تیر سه شعبه ای می داد
      دعا برای سر شیر خواره می کردم
       
      غریب تر ز دلم روزگار چون می خواست
      به کودکان غریبم اشاره می کردم

و اما غلامرضا سازگار با تخلص «میثم» – که او را باید یکی از برجسته ترین و باسابقه‌ترین شاعران آئینی ایران دانست - ، شاعر دیگری است که چندین شعر در مظلومیت و شهادت حضرت مسلم (ع)، سروده است. یکی از این اشعار، باز هم از زبان آن سفیر حضرت سیدالشهداست؛ آنجا که او، جسم غرقه به خون خود را، تنی از پای تا سر، زهرایی می بیند:

دهانم خشک و جسمم غرق خون و دیده، دریایی

عجب کردند اهل کوفه از میهمان، پذیرایی

همانهایی که در این شهر گرداندند رو از من

فراز بامها در چشمشان گشتم تماشایی

سَرَم را بُرد قاتل هدیه از بهر عُبیدالله

تنم در کوچه ‌ها گردیده، گرمِ راهپیمایی

به جسم تا که ممکن بود آمد زخم روی زخم

نبودی کوفیان را بیشتر از این توانایی

رسیده ضربه ‌ها بر سینه و پهلو و بازویم

بیا بنگر که مسلم پای تا سر، گشته زهرایی

از آن ترسم که چون ‌آیی نبینم ماه روی ات را

ز بس از چشم گریانم عطش بگرفته بینایی

اگرچه رنگ خون زیباست بر روی شهید اما

تماشا کن که روی من به خون بخشیده زیبایی

تمام شب کنار کوچه ‌ها تنها تو را دیدم

خدا داند نکردم لحظه ‌ای احساس تنهایی

بیا نامردی و پستی اهل کوفه را بنگر

که بهر کشتن یک تن کند شهری صف‌آرایی

سزد "میثم" به یاد کام عطشان و لب خشکم

کند تا جان به تن دارد به اشکِ دیده، سقّایی

«گریه حضرت ختمی مرتبت (ص) بر شهادت حضرت مسلم (ع)، پیش از تولد ایشان»، نکته دیگری است که در بخشی از شعر دیگر این شاعر مورد توجه است:

به نام حضرت مسلم ثنا کنم آغاز

که سیدالشهداء راست، اوّلین سرباز

کسی که بود سراپا حقیقتِ ایمان

کسی که گشت ز خونش مرّوج  قرآن

کسی که دست ز جان شست در ره جانان

کسی که زائر قبرش بُوَد، امام زمان

کسی که پیشتر از موسم ولادت او

گریست چشم نبی، در غم شهادت او

فدای حق شده و بعد از هزار و سیصد سال

هنوز زندگی اش را بُوَد شکوه و جلال

رسد، ندای رسایش به گوش در همه حال

که ای تمام خلایق به قادر متعال

ز جان گذشتن ما خاندان، سعادت ماست

بنای ما همه در سایه ی شهادت ماست

او در ادامه این شعر، نجوای شاعرانه مسلم بن عقیل (ع) با امام و مولایش، حسین بن علی (ع) را روایت می کند:

نوشته بودم ات ای آفتاب برج کمال

که کوفیان همه کردند از من استقبال

ولی تمام شکستند عهد خود به جِدال

جدا شدند ز من از طریق کُفر و ضلال

خدا گواست که دیشب زنی پناهم داد

چو دید خانه ندارم به خانه راهم داد

چه اشکها که به یاد تو ریختم دیشب

چه رازها که عیان با تو داشتم بر لب

به سوی کوفه میا؛ ای بزرگ آیت ربّ

که خون چکد به عزایت ز دیده ی زینب

میا به کوفه که این قوم بی خبر ز خدا

به پیش چشم عزیزان سرت کنند جدا

به پای کاخ ستم فوج فوج عدوانش

یکی بگفت شکستیم عهد و پیمانش

یکی بگفت مبادا کنند قربانش

یکی بگفت که شاید برند زندانش

به گوش بود در آنجا ز هر دری سخنی

که شد ز بام سرازیر نازنین بدنی

ندیده، دیده خدایا که نازنین مهمان

سرش به بام و تنش در محلّ قصّابان

وی در پایان این شعر، اشاره ای هم به دو طفلان مسلم دارد:

دو ماه پاره او در میانه زندان
عزا گرفته نهانی ز چشم زندانبان

ستاره ریخته "میثم" ز آسمان بَصَر
به یاد آن پدر و اشک چشم آن دو پسر

0